بوش و كالين پاول تو يه رستوران نشسته بودن.يه بابائي مي آد توو و اونها را ميبينه.
طرف جلو مي ره و مي گه :عجب افتخاري نصيب من شده.ببينم شما دو تا اينجا چيكار مي كنين؟
بوش يه نگاهي به دور و برش مي اندازه تا مطمئن بشه كسي صحبتهاشون رو گوش نمي كنه و بعد خيلي آهسته مي گه :داريم نقشه جنگ بعديمون رو مي كشيم.
يارو مي گه :ا واقعا!!؟؟ خوب حالا قراره چطور بشه؟
بوش گفت:ما مي خوايم 10 ميليون نفر عراقي را بكشيم بعلاوه ي يك تعميركار دوچرخه كه اون را هم ميكشيم .
طرف اعتراض مي كنه كه :تعميركار دوچرخه را ديگه برا چي ميكشيد ؟
بوش بطرف پاول بر مي گرده و ميگه :احمق جون ديدي گفتم كه هيچ كس اهميتي به 10 ميليون عراقي نمي ده !!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 7:32  توسط سعید سلمانی
|
يك معما ! طراحش هم بيل گيتس بوده ... اين معما ، منطق شما را ميسنجد .
زياد هم سخت نيست ...
=====
معما :
توي يك اتاق ، سه تا لامپ داريم كه خاموش هستن .
بيرون از اتاق هم ، سه تا كليد داريم كه هركليد ، مربوط به يكي از لامپها ميشه.
هيچ گونه نور و غيره هم از اتاق بيرون نمياد ...
حالا ميخواهيم طوري عمل كنيم كه با اولين وارد شدن به اتاق ، بتوانيم مشخص كنيم كه هر كليد ، مربوط به كدام لامپ بوده ...
خب ... چه راهي به اون مغرتون ميرسه ... چه راهي به اين مغزتون ميرسه ؟!!
جواب رو واسم بنویسید
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 13:17  توسط سعید سلمانی
|

چه دیر آمدی........
تو آن هنگام آمدی........
که..... چشمانم : آنقدر در فراقت اشک ریخته بودند که اشکی برای از شوق گربستن نداشتند..
که...... موهایم : در انتظارت جو لانگاه غبار سربی اندوه گشته و رنگ باخته اند..........
که...... چهره ام : پر از چین و شکن شده و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری میکند..
که...... لبهایم : حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمند..............
که ..... بازوانم : توان در آغوش فشرد نت را فراموش کرده اند...............
که ..... قلبم یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است...........
که ..... پاهایم بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی باز گشت شده اند........
چه دیر آمدی .......!!!!!؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 18:28  توسط سعید سلمانی
|
به بلبلی عاشق گفتم ....
تا به حال از گلی پژمرده سراغی گرفته ای ...؟
با بوته ای سرما زده همنشینی کرده ای ....؟
به عیادت گل حسرت رفته ای .....؟
بوسه ای بر گلبرگهای گل انتظار نشانده ای ....؟
تا به حال در گورستان پائیز بوته لرزانی را در آغوش گرفته ای........ ؟ قلبت را بر خارش فشرده ای ......؟ با خون گرمت آبیاریش کرده ای......؟ و با گرمای وجودت معشوق را به گل نشانده ای....!!!!؟؟؟؟
تو هم مثل ما انسانها هزار رنگی و عاشق رنگ ...کنار گلی خوشرنگ می نشینی.. آواز ریا سر میدهی گل دلداده را رها میکنی .... می پژمرانی .....تمامی عمر کوتاهش را به انتظارت می نشانی ...و هوسبازانه به خلوت گلی دیگر می گریزی.......... !!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1384ساعت 15:51  توسط سعید سلمانی
|