تبليغاتX
فقط دیونه هاش بیان داخل !...

فقط دیونه هاش بیان داخل !...

پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم

پرواز

وقتی پرنده ای را

معتاد می کنند

تا فالی از قفس بدر آرد

و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

*

تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

*

پرواز...،

قصه ی بس ابلهانه ای ست

از معبر قفس!

 

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 14:46  توسط سعید سلمانی  | 

تسکین!

آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند; اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست. در کنار بیگانه ها زیستن در میان بی رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند. وقتی همه می گویند، هیچ کس نمی شنود. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهی بودن نمی کند. اینک آنکه می گوید، تهی ست- و رفتگران، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 22:26  توسط سعید سلمانی  | 

برهوتی بنام زندگی!

دیروز زندگي در اين ديار ، نفريني بود بس عجيب، در دست زمانه
و زندگي مي كرديم در برهوتي به نام ِ اسارت
دست و پا مي زديم ميان ِ ماندن و رفتن

و امروز، زندگي كردنمان ، كابوسي شد در حبابي به نام ِ حماقت
در دست ِ زمانه اي غريب و بي حاصل
و امروز بايد تا به كي دست و پا بزنيم ميان ِ اسارت و آزادي؟
و چه سخت است ديدن و نشستن و نگاه كردن به آنچه خود ساختيم در حبابي به نام حماقت! ولي زندگي ناميديمش
اينست و اينجاست برهوتي به نام ِ زندگي!...

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 15:39  توسط سعید سلمانی  | 

زندانی خویشتن

زنداني خويشتن

بر دستهايمان ،
بالاي تخت، به ديوار، بر ميادين شهر ،
حتي بر دكمه هاي ... جليقه،
زنجير بسته ايم و يك ساعت
بي آنكه قبله نمايي به دست بگيريم ،
در موجتاب آينه رانديم ;
و ... وامانديم
زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود!
راستي كه هيچ زنداني به كوچكي مغز نيست !
آري ما همه زندانيان خويشتنيم ...

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 4:8  توسط سعید سلمانی  |