پرواز

وقتی پرنده ای را
معتاد می کنند
تا فالی از قفس بدر آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
*
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد
*
پرواز...،
قصه ی بس ابلهانه ای ست
از معبر قفس!
"نصرت رحمانی"
پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم

وقتی پرنده ای را
معتاد می کنند
تا فالی از قفس بدر آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
*
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد
*
پرواز...،
قصه ی بس ابلهانه ای ست
از معبر قفس!
"نصرت رحمانی"
آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند; اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست. در کنار بیگانه ها زیستن در میان بی رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند. وقتی همه می گویند، هیچ کس نمی شنود. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهی بودن نمی کند. اینک آنکه می گوید، تهی ست- و رفتگران، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.
|
دیروز زندگي در اين ديار ، نفريني بود بس عجيب، در دست زمانه و امروز، زندگي كردنمان ، كابوسي شد در حبابي به نام ِ حماقت |

بر دستهايمان ،
بالاي تخت، به ديوار، بر ميادين شهر ،
حتي بر دكمه هاي ... جليقه،
زنجير بسته ايم و يك ساعت
بي آنكه قبله نمايي به دست بگيريم ،
در موجتاب آينه رانديم ;
و ... وامانديم
زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود!
راستي كه هيچ زنداني به كوچكي مغز نيست !
آري ما همه زندانيان خويشتنيم ...
"نصرت رحمانی"